روی پله های دنیا نشسته ام
و زل زده ام
به هیچ روبرو
مسافری در راه نیست
قصه ات را
مثل هر شب زیر گوشم تکرار کن
من که خوابم نمی برد....
روی پله های دنیا نشسته ام
و زل زده ام
به هیچ روبرو
مسافری در راه نیست
قصه ات را
مثل هر شب زیر گوشم تکرار کن
من که خوابم نمی برد....
پشت سر همان
و روبرو همان
و من
همان
جا که ایستاده بودم
چون ستون برای آسمان
.
.
.
مبادا قدمی بردارم
تمام ماشین های
1:30 بعد از ظهر
اتوبان صیاد
از روی سایه ی جنازه زنی که روی پل ایستاده بود
گذشتند
باید مرده باشم
18بهمن89
جزیره ی کوچکی است
وانیلی موهات
که شب ها برق می زند
که برق شب هاش نمی گذارد بخوابم
می ترسم
از روزی که
این جزیره
سرزمینی شود
که تو را از من دور کند
می ترسم
از روزی که
دوستم نداشته باشی
من
هیچ شباهتی به معشوقه های اثیری ندارم
نه زلفم شبقگون است
و نه
چشمانم به سیاهی شب
من
دختری هستم
با موهای بلوند
چشمانی روشن
و قامتی متوسط
که نمی تواند دل هیچ عاشق ازلی ابدی را بلرزاند
امروز
روز من نیست
نفرین بر اراده ای که
"کن"
"فیکون"
نفرین بر من که هستم
و نفرین بر این بار امانت و شانه های نحیف ام
نفرین
بر تمام زنان قبل از من
که فرزندانم
مرا با تاریخ آنها خواهند شناخت
و نفرین برمن
که دستان حاصلخیزم را
به خاک سپردم
و نفرین بر فرزندانم
که آتش خانه هایشان را
با دستان من مدام می کنند
14/04/1389
موهایم را با دقت شانه می کنم
نیست
هیچ تاری سپید نیست
پس چرا
این روزها
اینقدر به مرگ فکر می کنم؟
22/10/88
من گوشه ای
در انتظار تو
تو گوشه ای
در انتظار من
هر دو نشسته ایم...
چه رازی است
که هرگاه
برای مادرم دلتنگ می شوم
می فهمم که غمگینم
خودم را
در گور می خوابانم
و فکر می کنم
باید سنگ قبری سفارش دهم
تا رهگذران را
_حتی لحظه ای_
بایستاند
تا بدانند
زیر این سنگ
زنی خفته است
که هنوز به رویاهایش فکر می کند
برای مردی که لحظه های بدون او می ترساندم
دنیا
بدون دستهات
کوچه ای است
بن بست
بی چراغ
بی رهگذر
کوچه ای
با دیوارهای بلند در پسشان همهه ای نامفهوم
و من
بدون دستهات
در میانه ی این کوچه
برخود می لرزم
از تو که پنهان نیست
از خدا چه پنهان
گاهی دلم می خواهد
بی دلیل گریه کنم
بدون اینکه در ناخودآگاهم دنبال چیزی بگردم
گاهی دلم می خواهد
تصمیم بگیرم
دیگر به مادرم تلفن نکنم
و حال هیچ کسی را نپرسم
گاهی دلم می خواهد
پس انداز کوچکم را
بارها و بارها بشمرم
و باخود فکر کنم
چند مقاله باید بنویسم یا چند ترانه بگویم
تا بتوانم پس انداز بزرگم را
بارها و بارها بشمرم
گاهی دلم می خواهد
کیف پولم را به هر قیمتی خالی کنم
حتی اگر چند سنجاق یک شکل بخرم
یا لباسی که می دانم هرگز آن را نخواهم پوشید
گاهی دلم می خواهد
بچه ای به دنیا بیاورم
تا نامی بر او بگذارم
که هیچ مادری روی فرزندش نگذاشته است
گاهی دلم می خواهد
از صبح تا شب
روبروی تلویزیون بخوابم
و سریالهایی را ببینم که از دیدنشان شرم داشته ام
گاهی دلم می خواهد
جوری مریض شوم
که پیش وجدانم
بهانه ای برای چند روز تخت خوابیدن داشته باشم
گاهی دلم می خواهد
شعری که مغزم را می خورد
نیمه کاره رها کنم
شعری که ...
نه برفی
نه بارانی
هوا حتی ابری نیست
ولی من
دلم گرفته است
«دلم عجیب گرفته است»...
کبوتر جلدی هستم
که آسمان را زیر پر دارد
ولی
خوب می داند
از کدام بام
برخاسته است
اگر دستم را بگیری
و سالها به عقب برگردانیم
چون خدایی
که از آینده خبر دارد
بوی خطوط گردنت را
دنبال خواهم کرد
و دوباره
به امروز خواهم رسید
دستت را نشانم بده
.
.
ببین
این خطوط
روی پیشانی من هم هست...
خانه را گردگیری می کنم
و
واژه های
افسرده و کز کرده ام را
از گوشه و کنار جمع می کنم
خاکشان را می گیرم
و بر بستری سفید
می خوابانمشان
واژه های ترسیده ی من
جان بگیرید
بگذارید باور کنم
هنوز شاعرم...
خودم را
مثل رازی در جیب لباسم پنهان می کنم
راست می نشینم
و شبیه تمام زنان محله مان
لبخند می زنم
چیک...
مثل جغدی
نشسته ام بر ویرانه خود
و هو هو می کنم
و چشم تیز کرده ام
به دنبال ماری
که خبرهای خوب داشته باشد
1/6/88
من و تو
در خیابانهای شهر راه می پیمائیم
تلویزیون
مستندی درباره منابع جنگلی استان گیلان پخش می کند
من و تو
در خیابانهای شهر کتک می خوریم
تلویزیون
سریالهای تابستانی سال را تبلیغ می کند
من و تو
در خیابانهای شهر می میریم
اخبار بیست و سی بادی را با کمی خس و خاشاک پیش بینی می کند
دست می کشد روی صورتم
و از من کسی می سازد
که من نیست
چروک های ریز زیر چشمهام
و خطهای طولانی
روی بخت بلندم
آگهی ها را زیر و رو می کنم
و به دنبال کرمی هستم
که گذر ثانیه ها را کند کند
23/2/88
برای مردی که با من نفس می کشد
زندگی من
یعنی
شیب خط گردنت
وقتی به پهنای شانه ات می رسد
یعنی
رگ برجسته دستهات
وقتی آنها را در هوا تکان می دهی
و از فضولیهای مرد همسایه می گویی
یعنی
مهربانی شباهنگام و خواب آلود سوالت که :
"سردت نیست؟"
یعنی
رگه های قرمز چشمهات
وقتی خستگی ساعتها کار را
در جاکفشی مرتب می کنی و در می زنی
یعنی
موهای خیس روی پیشانیت
که به عطسه می اندازدت
همان لبخند شرمسار پسری کوچک
که حرف مادرش را گوش نکرده و سرما خورده است
یعنی
برق شیطنت کودکی در چشمهات
وقتی در آشپزخانه
دنبال جعبه های مقوایی می گردی
تا بتوانی از میان آنها جعبه ای بسازی
که برای ورق های چرکنویس ات جای مناسب باشد
یعنی...
یعنی...
زندگی من
همین دلتنگی نفس گیر است
وقتی این شعر را برایت می گفتم...
26/2/88
تحفه سفر پنج روزه مشهد
آخرین تکه های ایمانشان را
طناب پیچ کرده اند
به پنجره ای از جنس دلت
و تنها کرامت تو
باوراندن سرنوشت محتومی است به آنان
بدون خودت و خدایت.
برای قیصر امین پور که امروز به دنیا می آید
شبکه های تلویزیون را
بالا و پائین می روم
در خبرها خبری از تو نیست
دنیا تو را فراموش کرده
و من
در فراموشی دنیا
به دنبال تو می گردم...
1
برای مرگ
دنبال قافیه نمی گردم
این شعر
بیهوده
طولانی خواهد شد
خودم این جا به جای قافیه می نشینم
خودم این جا
می میرم
2
از ظهر کمی گذشته
و خورشید همچنان به زمین خیره مانده است
زمستان از پیچ کوچه می گذرد
ودرختان شکوفه به دست گرفته اند
صدای پرنده ای ناشناس به اتاق می وزد
امروز
برای مردن روز خوبی است...
3
نپرس از کجا
ولی خوب می دانم
با اولین شکوفه این درخت گیلاس
خواهم مرد
و از دل خاک
به شکوفه سرانگشتان تو
خیره خواهم ماند...
4
مرا در این حجم چوبی
به خوابی بی رویا بسپار
و چشمان خیره بر آسمانم را برهم بگذار
و فرصت بده
تا پرندگان
پشت پلکهایم خانه کنند
5
حجم مبهم سفید آبی
صداهایی گنگ
تکه های شکسته نور
.
.
و من
که مرده
روی آب آمدم...
6
بیدار شو
دستم را بگیر
هم تختی ات ساعتهاست مرده
و تو
خواب فردا را می بینی
.
.
مگر چقدر مانده تا آخر دنیا
همین عوارضی که بایستم و
عوارض هوایی را که نفس کشیده ام پرداخت کنم
از دنیا بیرون زده ام...
بیا و فاصله را از میانمان بردار
تمام فاصله ها را اگر چه پیراهن
...لغتنامه
ویترین مغازه ها
کتابها
خانه...
نیست
هیچ اثری از من نیست
.
.
.
نفسم را
با صدای قلبت
هماهنگ می کنم
نفس
نفس
نفس
نفس
نفس
.
.نفس
به شماره می افتند
وقتی کنارم نیستی
کنارم...
کنارت...
چه فرق می کند
غمگینی
بغض می کنم
شادم
لبخند می زنی
◊
ضمیرها
ای نشانه های نامفهوم
◊
چه راز شگفت آوری است
هروقت دنبال خودم می گردم
برای تو شعر می گویم...
جایزه ادبی واو رمان "بوی خوش تاریکی" "قاسم شکری" را به عنوان بهترین رمان متفاوت سال و نشر مرکز را به عنوان بهترین ناشر رمان متفاوت سال برگزید و همچین از رمان "قربانی باد موافق" نوشته "محمد طلوعی" تقدیر کرد.
متن کامل این خبر را در سایت واو بخوانید
از خانه بیرون می زنم و "خودم" را پشت در جا می گذارم "خودم" که مدام فکر می کند "خودم" که مدام کلافه است "خودم" که خودش را میان کتابها پیدا نمی کند که میان شعرها نیست در قصه ها جایی ندارد "خودم" که مدام دنبال خودش می گردد "خودم" را پشت در می گذارم و از خانه بیرون می زنم مثل زنان دیگر پشت ویترین مغازه ها می ایستم و ساعت ها به لباس ها و عطرها و جواهرات زل می زنم مدام پولهایم را می شمارم و فکر می کنم برای دیوار خالی اتاق نشیمن کدام تابلو خوب است؟ فکر می کنم باید کتاب آشپزی بخرم و برای نهار برنامه غذایی بریزم فردا شب باید به خاله ام سری بزنم و باید مادرم را برای شام دعوت کنم باید باید کتاب جدیدی بخرم شاید "خودم"را میان برگهایش پیدا کردم باید باید به خانه برگردم "خودم" در خانه تنهاست... 16/دی/87
کودکیم را روی تخت می خوابانم
و بی سر و صدا
سراغ قفسه کتاب می روم
باید در لغت نامه
دنبال خودم بگردم...
موهایم را به باد
چشمهایم را
به دست گریه های بی امان
و خودم را
به دست سرنوشت می سپارم
15 دیماه 87
برای گریه دیر است
بگذار خوب نگاه کنم
دیگر
اثری از چشمهام نخواهد ماند...
15/10/87
مقابل جوخه اعدام
_ آتش
گر می گیرم
و تو
فقط نگاه می کنی
●
در نگاه دنیا
زنم
چه
ژاندارک باشم
چه مرلین مونرو
چه سیمین
چه فروغ
●
همیشه به یاد دارم زنم
حتی وقتی روزنامه می خوانم
وقتی در خواب غلت می زنم
وقتی آب می خورم
وقتی پلک می زنم
●
زن بودن
دشنامی است
که دنیا
مدام آن را زیر لب تکرار می کند
●
هرنفس
مقابل جوخه اعدام ایستاده ام
تو آتش می دهی
گر می گیرم
و تو
فقط نگاه می کنی
بی آنکه قانونی را تغییر دهی...
٧ آبان ٨٧
برای مردی که با من نفس می کشد
بگذار به تو فکر کنم
وقتی
کودکان آفریقایی از گرسنگی می میرند
وقتی
عراق
در تردید بستن پیمان نامه ها دست و پا می زند
وقتی
آمریکا
از شادی انتخاب جدید مست می کند
بگذار
به تو فکر کنم
که حالا
-حتما-
پشت میز کش و قوس می آیی
خمیازه می کشی
دستت را زیر چانه می گذاری
و به من فکر می کنی...
6آبان 87
چون موریانه ای
افتاده ام به جان خودم
تمام می شوم روزی
و تنها
لبخندم می ماند رو به افق های دور
که هر چه دویدم
فاصله ام با آنها
کمتر نشد...
برای مردی که با من نفس می کشد
این شعر را از پائین به بالا و بعد به چپ گفته ام!
پنجره اتاقت را باز کن بگذار
از دیوارهایی که تو را از نگاه من می دزدند ریه های این پیچک
. از هوایت پر شود...
بالا می آیم
می پیچم