نویسنده: فائزه شاکری - یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
1
برای مرگ
دنبال قافیه نمی گردم
این شعر
بیهوده
طولانی خواهد شد
خودم این جا به جای قافیه می نشینم
خودم این جا
می میرم
2
از ظهر کمی گذشته
و خورشید همچنان به زمین خیره مانده است
زمستان از پیچ کوچه می گذرد
ودرختان شکوفه به دست گرفته اند
صدای پرنده ای ناشناس به اتاق می وزد
امروز
برای مردن روز خوبی است...
3
نپرس از کجا
ولی خوب می دانم
با اولین شکوفه این درخت گیلاس
خواهم مرد
و از دل خاک
به شکوفه سرانگشتان تو
خیره خواهم ماند...
4
مرا در این حجم چوبی
به خوابی بی رویا بسپار
و چشمان خیره بر آسمانم را برهم بگذار
و فرصت بده
تا پرندگان
پشت پلکهایم خانه کنند
5
حجم مبهم سفید آبی
صداهایی گنگ
تکه های شکسته نور
.
.
و من
که مرده
روی آب آمدم...
6
بیدار شو
دستم را بگیر
هم تختی ات ساعتهاست مرده
و تو
خواب فردا را می بینی